ساعت 7:30 صبح وقت وپ
اصلا نمیتونم بخوابم استرس داره میکشه منو ای کاش امشب بمیرم و به صبح نرسم طاقت بیهوش شدنتو ندارم به پدری گفتم فردا با ما بیاد شاید نتونم از پس کنترل کردن خودم بربیام جلوی اون اصلا بروز ندادم که ناراحت شه و غصه بخوره اما دارم میترکم از بغض این چند وقته یاد گرفتم صبور باشم....... تنهایی اشک بریزم....... به روی خودم نیارم ..... یاد گرفتم قوی باشم...... اما الان نمیتونم اشک نزیزم بالاخره منم مادرم کدوم مادری هست طاقت دیدن بیهوش شدن بچه ی 14 ماهشو داشته باشه این دومین باره یه بارم برای امارای بیهوشت کردن بمیرم مادر بمیرم برات ...


